غزل شمارهٔ ۲۶۰۳
کی به کوشش عاقلان را نشأه سودا دهند؟عشق تشریفی بود کز عالم بالا دهند
عارفان چون دل به آن یکتای بی همتا دهندهر دو عالم را طلاق اول به پشت پا دهند
دست در دامان همت زن که گوهر می شودقطره آبی اگر از عالم بالا دهند
هر که چون پیکان زبان او بود با دل یکیراست کیشان چون خدنگش بر سر خود جا دهند
آتش دوزخ زننگ ما نهان در سنگ شدنامه ما را مگر فردا به دست ما دهند
پایه عزت بلندی گیرد از افتادگیاز قلم چون حرفی افتد در کنارش جا دهند
مستی غفلت عنان صائب زدست ما ربودچون عنان اختیار ما به دست ما دهند؟