غزل شمارهٔ ۲۶۰۲
وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه: هیمیشوند۷ بیت
بی زبان جمعی که از حیرت چو ماهی می شوندمحرم دریای اسرار الهی می شوند
چون سر فکرت به جیب و پای در دامن کشندبی نیاز از تاج و تخت پادشاهی می شوند
از پریدن باز می دارند چشم حرص راچهره هایی کز قناعت زرد و کاهی می شوند
چیست دنیا تا کند آزاد مردان را اسیر؟این نهنگان کی زبون دام ماهی می شوند؟
همچو شمع آنان که دارند از دل روشن نصیبزود آب از خجلت زرین کلاهی می شوند
ظلمت از هستی است، ورنه رهنوردان عدمشمع جان خاموش می سازند و راهی می شوند
صائب آن جمعی که پاس خویش دارند از گناهمبتلا آخر به عجب بیگناهی می شوند