گنج

غزل شمارهٔ ۲۵۶۱

دیده‌ها را چهرهٔ گلرنگ گلشن می‌کندروی آتشناک، شمع کشته روشن می‌کند
بی‌حجابی بر فروغ حسن باد صرصرستشرم، خوبی را چراغ زیر دامن می‌کند
خانه چشم زلیخا شد سفید از انتظاربوی پیراهن به کنعان خانه روشن می‌کند
می‌شوند از گرمخونی آشنا، بیگانگانبر چراغ لاله شبنم کار روغن می‌کند
دردمندان را حصار آهنی در کار نیستداغ چون پیوست با هم، کار جوشن می‌کند
غافل است از پای خواب‌آلود من در زیر سنگآن که از کویش مرا تکلیف رفتن می‌کند
سرکشی و ناز را بر طاق نسیان می‌نهیگر خبر یابی که تنهایی چه با من می‌کند
می‌دهد میدان به سیل تندرو از سادگیکوته‌اندیشی که همواری به دشمن می‌کند
دیدهٔ باریک‌بین را می‌شود مویی حجابرشته عالم را سیه در چشم سوزن می‌کند
قامت خم می‌شود مانع ز رفتن عمر راسنگ اگر لنگر در آغوش فلاخن می‌کند
می‌کند با اهل دل صائب سپهر نیلگونآنچه با آیینه، تاریکْ گلخن می‌کند