غزل شمارهٔ ۲۵۴۹
مست ناز من ز ساغر تا لبی تر میکنداز لب میگون دو چندان می به ساغر میکند
بلبل از افغان رنگین سرخ دارد روی باغبوستانپیرا دهان غنچه پر زر میکند
صبح پیری کرد خواب غفلت ما را گرانبادبان بر کشتی ما کار لنگر میکند
آب روشن میکند ظاهر ضمیر خاک رانغمه در دل هرچه میباشد مصور میکند
روی گردان زاهد از دنیا برای شهرت استسکه از بهر روایی پشت بر زر میکند
از تلاش پایه رفعت شود دین پایمالپشت بر محراب واعظ بهر منبر میکند
بس که افتاده است گیرا حرف شوقآمیز مننامه من کار شاهین با کبوتر میکند
خواب مرگش را نسازد بستر بیگانه تلخدر حیات آن دوربین کز خاک بستر میکند
درگذر از کشتن صائب که صید ناتوانتیغ را دندانه از پهلوی لاغر میکند