گنج

غزل شمارهٔ ۲۵۴۸

آن که از اوضاع خود دایم شکایت می‌کندخاطر دشمن فزون از خود رعایت می‌کند
می‌شود سرحلقه روشندلان روزگارهرکه چون چشم آشنایی را رعایت می‌کند
نیست ایمن از گزند شوخ چشمان جهانعاشق مسکین که اظهار شکایت می‌کند
ابر احسان می‌کند در خاک تیغ برق راباد دستی خرمن ما را هدایت می‌کند
کارفرمای غضب را خشم می‌سوزد نخستبعد از آن در دیگران گرمی سرایت می‌کند
نور خود را بر زمین هرگز نماند آفتابعشق صائب عاقبت دل را هدایت می‌کند