گنج

غزل شمارهٔ ۲۵۴۵

عشق جا در سینه های تنگ پیدا می کندجای خود را این شرر در سنگ پیدا می کند
با سبک قدران نمی گردد طرف تمکین عشقکوهکن از بیستون همسنگ پیدا می کند
نیست جان پاک را چون بیقراری صیقلیآب چون ماند ازروانی زنگ پیدا می کند
آرزو در طبع پیران از جوانان است بیشدر خزان هر برگ چندین رنگ پیدا می کند
می شود از خط دل سنگین خوبان چرب نرمعذرخواه از مومیایی سنگ پیدا می کند
هر که دارد ناخن مشکل گشایی چون نسیمدر گلستان غنچه دلتنگ پیدا می کند
باش با نان تهی قانع کز الوان نعمآرزو گلهای رنگارنگ پیدا می کند
غافلان را پرده غفلت بود در آستینپای خواب آلود عذر لنگ پیدا می کند
در کلام عاشقان هم ربط پیدا می شودنغمه بلبل اگر آهنگ پیدا می کند
آن که جنگ او بود شیرین تر از حلوای صلحبی سبب تقریب بهر جنگ پیدا می کند
نیست خوبان را به از شرم و حیا گلگونه ایشیشه حسن از باده گلرنگ پیدا می کند
نیست صائب فکر روزی عاشق دیوانه رادانه خود کبک مست از سنگ پیدا می کند