گنج

غزل شمارهٔ ۲۵۴۴

هرکه آن لب‌های میگون را تماشا می‌کندچشم می‌پوشد ز حیرانی دهن وا می‌کند
از نگاهی می‌دهد جان چشم او عشاق رانرگس بیمار اینجا کار عیسی می‌کند
روی آتشناک خون بوسه می‌آرد به جوشجلوه مستانه حشر آرزوها می‌کند
بی‌حجابی آرزو را می‌کند مطلق عنانخنده گل دست گلچین را به خود وا می‌کند
این قدر تعجیل در دلسوزی عاشق چرا؟بیش ازین با چوب خشک آتش مدارا می‌کند
چون گل از خمیازه آغوش می‌ریزد ز همهرکه آن سرو خرامان را تماشا می‌کند
از صراحی گرد نان دارد کسی را در نظرشاخ گل دستی که در گلزار بالا می‌کند
آن که رو در خلوت آیینه تنها کرده استکاش می‌دانست تنهایی چه با ما می‌کند
کوه غم بر سینه من ابر رحمت می‌شوددر دل من داغ کار چشم بینا می‌کند
هر سر خاری چو مجنون گردنی افراخته استناقه لیلی مگر آهنگ صحرا می‌کند؟
صائب این حسن به سامانی که من دیدم از اودیده آیینه را سیر از تماشا می‌کند