غزل شمارهٔ ۲۵۳۳
کی زلیخا را منور بوی پیراهن کند؟شمع هیهات است پای خویش را روشن کند
سوختم ز افسردگیها، آتشین رویی کجاست؟کز نگاه گرم شمع کشته را روشن کند
چشم بینا شهپر پرواز باشد روح رااز گریبان مسیحا سر برون سوزن کند
پرده غفلت شود از نرمی بستر زیادپای خواب آلود را بیدار کی دامن کند؟
بر برومندان مبر غیرت که دهقان فلکآخر این گوساله ها را گاو در خرمن کند
از تحمل می توان مغلوب کردن خصم رازیردست از چرب نرمی آب را روغن کند
صبر کن صائب به درد و داغ چون مردان که عشقبر سمندر آتش سوزنده را گلشن کند