گنج

غزل شمارهٔ ۲۵۳۲

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه: رپنهانکند۱۱ بیت
چون کسی در دل خیال آن کمر پنهان کند؟نیست ممکن رشته را کس در گهر پنهان کند
می نماید تلخی بادام آخر خویش راگرچه شیرین کار او را در شکر پنهان کند
نیست ایمن هیچ سرسبزی ز چشم شور خلقروی خود چون خضر از مردم مگر پنهان کند
از خم چوگان گردون گوی بیرون برده استدر گریبان تأمل هر که سر پنهان کند
صبر و طاقت برنمی آید به کوه درد و غمقاف را عنقا چسان در زیر پر پنهان کند؟
خودنمایی لازم افتاده است درد عشق رالاله نتوانست داغی در جگر پنهان کند
حال ما دردی کشان بر هیچ کس پوشیده نیستبحر چون از دیده ها دامان تر پنهان کند؟
خرده راز محبت پرده سوز افتاده استسنگ نتوانست در دل این شرر پنهان کند
می تراود گریه از رخسار اهل درد راآب هیهات است خود را در گهر پنهان کند
می شود روشن زآتش بوی هر هیزم که هستنیست ممکن عیب خود کس در سفر پنهان کند
از فریب خال او ایمن مشو صائب که حسندر دل هر دانه ای دام دگر پنهان کند