گنج

غزل شمارهٔ ۲۵۱۲

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه: اکند۱۰ بیت
هر که بال و پر چو سرو از همت والا کندسیر با استادگی در عالم بالا کند
از دل پرخون بود در گریه چشم من دلیردخل دریا ابر را در خرج بی پروا کند
کار چون افتاد شیرین، کارفرما می شودتیشه فرهاد ممکن نیست سر بالا کند
درفشاندن گر کند تقصیر از دون همتی استهر که احسان همچو ابر از کیسه دریا کند
منع دلهای دونیم از ناله کردن مشکل استشق زبان خامه لب بسته را گویا کند
می کند یاد گرانجانان سبک چون برگ کاهقاف اگر گاهی گرانی بر دل عنقا کند
می تواند کرد بر گردن فرازان سروریهر که در هنگام ریزش خنده چون مینا کند
نیست عیب خویش دیدن کار هر نادیده ایسرمه توفیق تا چشم که را بینا کند
این دم گرمی که من از چرب نرمی دیده امنخل مومین می تواند ریشه در خارا کند
شهر زندان می شود صائب به چشم وحشتمگردبادی چون نفس را راست در صحرا کند