غزل شمارهٔ ۲۵۱۱
عشق شورانگیز اگر جا در دل خارا کندکعبه را چون محمل لیلی جهان پیما کند
در سر اندیشه او عقل آخر سرگذاشتدر دل دریا شناور چند دست و پا کند؟
جرأت بر گرد سر گردیدن شکر کجاست؟من گرفتم مور عاجز بال و پر پیدا کند
جان مشتاقان به پابوس قیامت می رسدیار بی پروای ما تا آستین بالا کند
از لباس ظاهر آزادم، سبکدستی کجاستکز سرم اندیشه دستار را هم وا کند
رتبه آزادگی بنگر که نخل میوه داراز حجاب سرو نتوانست سر بالا کند
در فضای لامکان از تنگی جا شکوه داشتدل چه بال و پر درین دامان صحرا واکند؟
شیخ شهر از گوشه گیری شهره آفاق شدسر به جیب خاک بردن دانه را رسوا کند
سوزن عیسی تواند لاف بینایی زدنرشته سردرگم ما را اگر پیدا کند
تیغ بردارد به انداز سرش هر موجه ایخودنمایی چون حباب آن کس که در دریا کند
گرنگردد از شنیدن طبع اهل دل ملولصائب از هر قطره خون دفتری انشا کند