گنج

غزل شمارهٔ ۲۵۰۳

با دهان خشک هرکس خندهٔ تر می‌زندساغر تبخاله‌اش پهلو به کوثر می‌زند
سیر چشمان را نسازد تنگدستی دربه‌درحلقه خود را از تهی چشمی به هر در می‌زند
می‌کند خاکسترم در لامکان پرواز و شوقهمچنان بر آتشم دامان محشر می‌زند
شد ز سودا استخوان پهلوی من بس که خشکگر کنم بستر ز سنگ خاره مسطر می‌زند
در زمان عقد دندان و لب جان بخش تودر صدف‌ها پیچ و تاب رشته گوهر می‌زند
می‌فزاید حرص را نعمت که در دریای شهددست و پا مور حریص از بهر شکر می‌زند
آن که گل بر سر زند، غافل که هنگام زدندست را با شاخ گل یک بار بر سر می‌زند
چون علم در راستی هر کس سرآمد گشته استبی‌محابا غوطه در دریای لشکر می‌زند
هرکه می‌گوید حدیث عشق با افسردگاناز تهی‌مغزی به خون مرده نشتر می‌زند
گرچه صائب بستر و بالین من از آتش استمرغ روح من ز خامی همچنان پر می‌زند