غزل شمارهٔ ۲۵۰۲
در گلستانی که بلبل جوش غیرت می زندباغبان در سایه گل خواب راحت می زند
می شود از سنگ طفلان چون تن مجنون کبودخال لیلی جامه در نیل مصیبت می زند
در شبستانی که می سوزد برون در سپندبی ادب پروانه ما بال جرأت می زند
عشق از هر کس که می خواهد حدیثی وا کشدخامه اش را شق به شمشیر شهادت می زند
هر که چون عنقا کنار از مردم عالم گرفتدر لباس گوشه گیری فال شهرت می زند
می شود چون لاله روشن شمع امیدش زسنگکاسه در خون جگر هر کس به رغبت می زند
هر که در دولت نبیند پیش پای خویش راگر سراپا چشم گردد پا به دولت می زند
گرچه از طوفان کثرت هر زمان در عالمی استقطره ما ساغر از دریای وحدت می زند
هر که را چون خال، حسن عنبرین خط روی دادمهر بر بالای خورشید قیامت می زند
ابر رحمت شست صائب نامه اعمال مناشک گرم من همان جوش ندامت می زند