گنج

غزل شمارهٔ ۲۵۰۰

جام خالی غوطه در خُم بی‌محابا می‌زندابر چون بی‌آب شد بر قلب دریا می‌زند
در زوال خویش چون خورشید می‌سوزد نفسمهر خود از نامجویان هرکه بالا می‌زند
می‌کند طی راه چندین‌ساله را در یک قدمراه‌پیمایی که پشت پا به دنیا می‌زند
چون خروس بی‌محل بر تیغ می‌مالد گلوهرکه در بزم بزرگان حرف بی‌جا می‌زند
در دل شیرین به زور دست نتوان جای کردتیشه بی‌جا کوهکن بر سنگ خارا می‌زند
باخت سر زلف ایاز از سرکشی با خسرواندل‌سِیَهْ بر دولت خود عاقبت پا می‌زند
بی‌قراری در حریم وصل عاشق را به جاستموج، پیچ و تاب در آغوش دریا می‌زند
هرکه بردارد به دوش از بردباری بار خلقسینه چون کشتی به دریا بی‌محابا می‌زند
سوخت مجنون مرا سودا و عشق سنگدلهمچنان بر آتشم دامان صحرا می‌زند
می‌کند ضبط نفس در زیر آب زندگیصائب از تیغ شهادت هرکه سر وامی‌زند