غزل شمارهٔ ۲۴۶۹
آبها آیینه سرو خرامان تواندبادها مشاطه زلف پریشان تواند
رعدها آوازه احسان عالمگیر توابرها چتر پریزاد سلیمان تواند
شاخ گلها دست گلچین بهارستان توغنچه ها از زله بندان سر خوان تواند
سروها از طوق قمری سربسر گردیده چشمدست بر دل محو شمشاد خرامان تواند
قدسیان پروانه شمع جهان افروز توآسمانها طوطیان شکرستان تواند
شب نشینان عاشق افسانه های زلف توصبح خیزان واله چاک گریبان تواند
سبزپوشان فلک چون سرو با این سرکشیسبزه خوابیده طرف گلستان تواند
نافه های مشک کز سودا بیابانی شدنداز هواخواهان زلف عنبر افشان تواند
بی نیازانی که بر فردوس دست افشانده انددر هوای چیدن سیب زنخدان تواند
از گداز عشق، دلهایی که نازک گشته اندپرده فانوس شمع پاکدامان تواند
سینه هایی کز خس و خار علایق پاک شدشاهراه جلوه سرو خرامان تواند
آتشین رویان که می بردند از دلها قرارچون سپند امروز یکسر پایکوبان تواند
چون صدف جمعی که گوهر می فشاندند از دهنحلقه در گوش لب لعل سخندان تواند
خوش خرامانی که زیر پا نکردندی نگاههمچو نقش پا سراسر محو جولان تواند
مغزهایی کز پریشانی به خود پیچیده اندگردباد دامن پاک بیابان تواند
صائب افکار تو دل را زنده می سازد به عشقزین سبب صاحبدلان جویای دیوان تواند