غزل شمارهٔ ۲۴۶۸
حیف کز آیینه رویان پاکدامانی نماندچشم شرم آلود و روی گوهرافشانی نماند
سوخت چشم خیره خورشید هر شبنم که بودحسن را در پرده عصمت نگهبانی نماند
تازه رویان گلستان غنچه پیشانی نشدنددر بساط لاله و گل روی خندانی نماند
سینه روشندلان در گرد کلفت شد نهانطوطی ما را برای حرف میدانی نماند
کرد ازبس سرمه سایی نغمه زاغ و زغنعندلیب خوش نوایی در گلستانی نماند
پاک شد از آه خون آلود لوح سینه هادر سفال خشک مغز خاک، ریحانی نماند
کوه درد ما بساط آفرینش را گرفتاز برای دل تهی کردن بیابانی نماند
صبح دارد فیض خود را از سحر خیزان دریغقطره ای شیر کرم در هیچ پستانی نماند
در بساط آسمان از چشم شور روزگاراز رگ ابر بهاران مد احسانی نماند
سینه مجنون ما شد خارزار آرزودر میان نی سواران برق جولانی نماند
دست ما و دامن شبها، که در روی زمیناز برای دادخواهی طرف دامانی نماند
مژده باد سحر با گل نمی دانم چه بوداینقدر دانم درستی در گریبانی نماند
جز حواس ما که هر ساعت به جایی می رودچهره آفاق را زلف پریشانی نماند
بس که خشکی دیدم از بخت سیاه خویشتنصائب از ابر سیه امید بارانی نماند