غزل شمارهٔ ۲۴۵۳
آن رخ گلرنگ می باید زصهبا بشکفدسهل باشد غنچه گل بشکفد یا نشکفد
گر به ظاهر سرکش افتاده است، اما در لباسیوسف مغرور بر روی زلیخا بشکفد
عیش این گلشن به خون دل چو گل آمیخته استغوطه در خون می زند هر کس که اینجا بشکفد
می ربایندش زدست یکدگر گلهای باغچون نسیم صبحدم از هر که دلها بشکفد
حرص نوش از نیش گردیده است چشمش را حجابکوته اندیشی که از لذات دنیا بشکفد
خنده های بی تأمل را ندامت در قفاستزود بی گل گردد آن گلبن که یکجا بشکفد
عیش چون شد عام، گردد پرده چشم حسودوای بر آن گل که در گلزار تنها بشکفد
گر به خاکم بگذری ای نوبهار زندگیاستخوانم همچو شاخ گل سراپا بشکفد
گوشه گیرانند باغ دلگشا صائب مراغنچه من از نسیم بال عنقا بشکفد