غزل شمارهٔ ۲۴۵۲
از سر پر آرزو دل زردرویی می کشدعاقل از بالای جاهل زردرویی می کشد
قسمت دنیا ز اهل آخرت شرمندگی استحق چو شد بی پرده، باطل زردرویی می کشد
در پری بیش است خجلت کاسه دریوزه راماه نو چون گشت کامل زردرویی می کشد
آبروی خاکساری از گهر افزونترستبحر پرگوهر ز ساحل زردرویی می کشد
رنگ در خونم نماند ازبس که کاهیدم زعشقصید من از تیغ قال زردرویی می کشد
چون چراغ صبح می میرد برای خامشیبس کز آن رو شمع محفل زردرویی می کشد
شرم همت بین که با بخشیدن سربی دریغهمچنان از داس، حاصل زردرویی می کشد
می کند پیوند بی نسبت عزیزان را ذلیلبرگ سبز از دست سایل زردرویی می کشد
نیست تا آیینه، هر زشتی بود صائب نکواز دل آگاه، غافل زردرویی می کشد