گنج

غزل شمارهٔ ۲۴۵۰

گرچه عمری شد صبا مشق ریاحین می کشدخجلت روی زمین زان خط مشکین می کشد
بوالهوس را روی دادن، خون عصمت خوردن استوای بر آن گل که خار از دست گلچین می کشد
می کند بالین ز زانو خاکساران تراچرخ کز زیر سر بیمار، بالین می کشد
چون فلک هر سبزه شوخی که می خیزد زخاکگردنی در راه آن آهوی مشکین می کشد
نقش شیرین را به خون خسرو زلوح خاک شستهمچنان فرهاد غافل مشق شیرین می کشد
زود خواهد شد نهان در زیر دامان زمینآن که دامن بر زمین از راه تمکین می کشد
در سواری حسن می آید دو بالا در نظراین نهال شوخ، قد در خانه زین می کشد
حرف گیران از خموشیهای ما خونین دلندبی زبانی سرمه در کام سخن چین می کشد
صائب از در یوزه تحسین یاران فارغ استاین کلام از دشمن خونخوار تحسین می کشد