غزل شمارهٔ ۲۴۴۹
تیرگی از مد احسان جان روشن می کشدرشته میل آتشین در چشم سوزن می کشد
نیست خرمن را وجود برگ کاهی پیش حرصقانع از هر دانه جو، ناز خرمن می کشد
بس که دارد وحشت از زخم زبان ناصحاناز دهان شیر، مجنون ناز مأمن می کشد
می کند سنگین دلان را نرم آه عجز منخشک مغزیهای من از ریگ روغن می کشد
با تو سرکش برنمی آیم، وگرنه شوق منآتش سوزان زسنگ و آب از آهن می کشد
می فتد در اوج عزت طشتش از بام زوالبر زمین چون آفتاب آن کس که دامن می کشد
دیده ای کز سرمه توحید روشن گشته استاز سر هر خار، ناز نخل ایمن می کشد
زیر شمشیرست صائب جایش از گردنکشیاز خط فرمان سبک مغزی که گردن می کشد