غزل شمارهٔ ۲۴۳۶
از تماشایی صفای روی جانان کم نشدعالمی گل چید و برگی زین گلستان کم نشد
گرچه ذرات جهان را چشم بینش آب دادقطره ای از چشمه خورشید تابان کم نشد
کاسه اهل کرم خالی نمی گردد ز جودماه نو شد بدر و نور مهر تابان کم نشد
لنگر بیتابی دریا نمی گردد گهرشورش اهل جنون از سنگ طفلان کم نشد
کام ما را خنده پنهان او شیرین نکردز آب گوهر تلخی دریای عمان کم نشد
در همه روی زمین یک گردن بی طوق نیستحلقه ای هر چند ازان زلف پریشان کم نشد
عاشق از پاس ادب در وصل هجران می کشدحسرت طوطی زقرب شکرستان کم نشد
این جواب آن غزل صائب که نصرت گفته استشد جهان پرشور و گردی زان نمکدان کم نشد