غزل شمارهٔ ۲۴۳۵
ماند دلتنگ آن که باغ دلگشای خود نشددربدر افتاد هر کس آشنای خود نشد
می کند در ناخنش نی، پرده بیگانگیهر که از پهلوی لاغر بوریای خود نشد
شد بیابان مرگ غفلت رهروی کز پیچ و تابدر بیابان طلب زنجیر پای خود نشد
سفره گردون ندارد لقمه ای بی زهر چشمسیر شد از زندگی هر کس گدای خود نشد
تا قیامت در حجاب ظلمت جاوید ماندهر که از سوز درون شمع سرای خود نشد
آشنای خویش گشتن در وطن افتادن استدر غریبی ماند هر کس آشنای خود نشد
دوزخ دربسته ای با خود به زیر خاک بردهر که در اینجا بهشت دلگشای خود نشد
وای بر پیری که از بار گران زندگیماه عید عالم از قد دوتای خود نشد
در رضای حق بود صائب بهشت جاودانوای بر آن کس که بیرون از رضای خود نشد