غزل شمارهٔ ۲۴۳۲
وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه: انهشد۶ بیت
آشنای حق شد آن کس کز جهان بیگانه شدهر که زین دریا برآمد گوهر یکدانه شد
گرچه از زنجیر هر دیوانه ای عاقل شوددید تا زنجیر زلف او دلم دیوانه شد
کاش برمی داشت از خاکش در ایام حیاتاین که آخر شمع نخل ماتم پروانه شد
با کدامین آبرو در کعبه آرم روی خویش؟من که سرجوش حیاتم صرف در بتخانه شد
کار مردم جز فضولی نیست در زیر فلکهر که شد مهمان درین غمخانه، صاحبخانه شد
یکقلم بیگانه گردد ز آشنایان دگرهر که صائب آشنا با معنی بیگانه شد