گنج

غزل شمارهٔ ۲۴۳۱

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه: انهشد۱۴ بیت
هر سخنسازی به آن آیینه رو همخانه شدطوطی بی طالع ما سبزه بیگانه شد
حلقه بیرون در گشتم حریم زلف رااستخوانم گرچه از زخم نمایان شانه شد
توتیا شد سنگ طفلان و جنون من بجاستدر کدامین ساعت سنگین، دلم دیوانه شد؟
بیخودی از خود پرستیها به فریادم رسیددامنم چون صبح پاک از گریه مستانه شد
بر دو بینان کار در دریای وحدت مشکل استورنه ما را هر حبابی خلوت جانانه شد
از شراب لعل شد کان بدخشان سینه اشچون سبو با دست خالی هر که در میخانه شد
یک خم می بود عالم تا اثر از ما نبودخشک شد دست سبو تا خاک ما پیمانه شد
برگ عیش حسن از دامان پاک عاشق استنخل ماتم می شود شمعی که بی پروانه شد
فکر آب و نان برآورد از حضور دل مرااز بهشت آواره آدم از فریب دانه شد
چشم ما روزی که شد باچین ابرو آشناجو هر شمشیر، ما را ابجد طفلانه شد
خار خار آرزو در جان هر کس ریشه کردزود چون خاشاک خواهد خرج آتشخانه شد
دل شد از نظاره روی عرقناکش خرابآخر آن گنج گهر سیلاب این ویرانه شد
حسن از گستاخی ما رفت در ابر نقابشمع در فانوس از بیتابی پروانه شد
سرگذشت زندگی و مرگ از صائب مپرسمدتی در خواب غفلت بود تا افسانه شد