گنج

غزل شمارهٔ ۲۴۱۰

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه: لمیرسد۱۶ بیت
بیشتر دست سبکباران به منزل می‌رسدکف به اندک سعیی از دریا به ساحل می‌رسد
تا نظر بر غیر داری، دوری از درگاه حقپی چو گم شد راهرو اینجا به منزل می‌رسد
بی‌پروبالی است در راه طریقت بال و پرکشتی بی‌بادبان اینجا به ساحل می‌رسد
نیست از دنیا خبر از خویش بیرون رفته راکی به این دیوانه آواز سلاسل می‌رسد؟
ناله من دور گرد محفل قرب است و بسورنه آواز جرس گاهی به محمل می‌رسد
شد گوارا مرگ تلخ از ناگواری‌های دهرحق‌پرستان را مدد دایم ز باطل می‌رسد
شوخی لیلی گذشته است از بیابان طلبتا غبار هستی مجنون به محمل می‌رسد
غفلت ما کار بر ابلیس آسان کرده استصیدبندان را مدد از صید غافل می‌رسد
خون مرغان چمن را بی‌غمی افسرده استنغمه‌ای گاهی به گوش از مرغ بسمل می‌رسد
خون صید لاغر ما قابل اقبال نیستخونبهایی هست اگر ما را، به قاتل می‌رسد
گر چنین آرند بر زلفش گرفتاران هجومرشته‌ای چون سبحه از زلفش به صددل می‌رسد
گرچه ما را طالع بزم شراب یار نیستاز برون بوی کباب ما به محفل می‌رسد
بر سر چاه زنخدان ماه کنعان مراکاروان تازه‌ای هردم ز بابل می‌رسد
صید فربه می‌شود نازک‌خیالان را نصیبروزی ماه نو از خورشید کامل می‌رسد
بیش می‌خواهد ز قسمت، ورنه از خوان نصیبآنچه در کارست بی‌زحمت به سایل می‌رسد
هرکه را آزادگی صائب ولی نعمت شودچون صنوبر با تهیدستی به صد دل می‌رسد