غزل شمارهٔ ۲۴۰۶
هر که بر دار فنا مردانه پشت پا نزدغوطه در سرچشمه خورشید چون عیسی نزد
چون صدف در دامن خود گوهر مقصد نیافتتا به جان بی نفس غواص بر دریا نزد
خون دل شد در بساط سینه اش یاقوت و لعلهر که زیر تیغ چون کهسار دست و پا نزد
هست راهی چون گهر دلهای سنگین را به همتیشه خود کوهکن بیهوده بر خارا نزد
گرد آن وحشی به جست وجو نمی آید به چشمقطره بیش از من کسی در دامن صحرا نزد
از سیاهی داغ آب زندگی آمد برونمشت آبی هیچ کس بر روی بخت ما نزد
جوش خون صائب دل تنگ مرا در هم شکستهیچ کس جز زور می سنگی بر این مینا نزد
شد ز وصل غنچه صائب مشکبو باد سحروای بر آن کس که دستی بر در دلها نزد