غزل شمارهٔ ۲۴۰۴
از عرق آتش به جانم آن گل سیراب زدباز آن آیینه رو نقشی عجب بر آب زد
شمع من امشب کجا بودی، که بر یادرختتا سحر پروانه من سینه بر مهتاب زد
گرد خجلت از دل بیرحم قاتل می فشانددست و پایی زیر تیغش گر دل بیتاب زد
خواب ناز گل گرانتر شد زبخت بلبلانهر قدر شبنم به رخسار گلستان آب زد
غم به سر وقت من از روشندلیها اوفتاددزد بر گنجینه ام زین گوهر شب تاب زد
مهر بر لب زن که از یک خنده بیجا که کردغوطه در خون شفق خورشید عالمتاب زد
زنگ می گیرد ز آب زندگی آیینه اشکی سکندر می تواند چون خضر بر آب زد؟
ابر چون گردد طرف با من، که سیل اشک منبحر را مهر خموشی بر لب از گرداب زد
سختی دل از عبادت کرد رو گردان مراچند بتوان سنگ بر پیشانی محراب زد؟
رهنوردی را که شد صدق عزیمت خضر راهدر میان راه در دامان منزل خواب زد
نیست چشم عاقبت بین جوشن تدبیر راخویش را ماهی زحرص طعمه بر قلاب زد
قطع شد در یک نفس راه هزاران ساله اشهر که صائب پشت پا بر عالم اسباب زد