گنج

غزل شمارهٔ ۲۴۰۲

غیر را در بزم خاص آن سیم‌تن می‌پروردیوسف ما گرگ را در پیرهن می‌پرورد
خون چو گردد مشک هیهات است ماند در وطننافه را بیهوده آهوی ختن می‌پرورد
آن حریف خار زخمم من که صحرای جنونهرکجا خاری است بهر پای من می‌پرورد
خوشه را هرگز نمی‌باشد دو سر، بگسل طمعمی‌گدازد جان خود را هرکه تن می‌پرورد
گل‌رخان را می‌دهد تعلیم عاشق‌پروریگل که بلبل را در آغوش چمن می‌پرورد
بی‌تأمل دم مزن، کز لب گهر می‌ریزدشچون صدف هرکس سخن را در دهن می‌پرورد
پرده‌ای بر روی کار از جوی شیر افکنده استعشق، شیرین را به خون کوهکن می‌پرورد
این غزل را هرکه گوید صائب از اهل سخن«می‌گدازد جان شیرین و سخن می‌پرورد»