غزل شمارهٔ ۲۴۰۱
گر به ظاهر جسم را روشن گهر می پروردبر امید کاستن همچون قمر می پرورد
بیکسان را می کند گردآوری حفظ الهزال را سیمرغ زیر بال و پر می پرورد
از نگاه گرم معشوق است دل را آب و تابلعل را خورشید تابان از نظر می پرورد
از حرام آن کس که آرد نعمت الوان به دستخون فاسد را برای نیشتر می پرورد
از بزرگان روی دل با زیردستان عیب نیستزیر دامن کبک را کوه و کمر می پرورد
گلشن آرایی که دارد از بصیرت بهره ایسرو را بیش از درخت پرثمر می پرورد
می کند ایام کاهش را به خود چون مه درازهر تهی مغزی که تن را بیشتر می پرورد
اندکی دارد خبر از اشک دردآلود منهر که طفلی را به صد خون جگر می پرورد
چرخ سنگین دل کند آهن دلان را تربیتبیضه فولاد تیغ بدگهر می پرورد
پشت آیینه است صائب زنگیان را پرده پوشچرخ از آن پیوسته صائب بی هنر می پرورد