غزل شمارهٔ ۲۴۰۰
وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه: ونمیخورد۶ بیت
خون مردم را چون آب آن لعل میگون می خوردآب را نتوان چنین خوردن که او خون می خورد
عشق مجنون را به خلوتگاه وحدت برده استناقه لیلی عبث گردی به هامون می خورد
پای لیلی را نگارین می کند خوناب دردگر به سنگی در بیابان پای مجنون می خورد
برگ سبزی نیستم ممنون چرخ و انجمشمرغ در کنج قفس روزی ز بیرون می خورد
(سرو دلگیرست از بدگویی مرغان باغهر چه ناموزون بود بر طبع موزون می خورد)
تا زماه نو فلک آرد لب نانی به دستاز شفق هر شام صائب غوطه در خون می خورد