غزل شمارهٔ ۲۴
سخت میخواهم که در آغوشِ تنگ آرم تو راهر قدر افشردهای دل را، بیفشارم تو را
عمرها شد تا کمندِ آه را چین میکنمبر امیدِ آن که روزی در کمند آرم تو را
از لطافت گر چه ممکن نیست دیدنِ روی تورو به هر جانب که آرم، در نظر دارم تو را
در سرِ مستی گر از زانوی من بالین کنیبوسه در لعلِ شرابآلود نگذارم تو را
میشود نیلوفری از برگِ گل، اندام تومن به جرأت در بغل چون تنگ افشارم تو را؟
از نگاهِ خشک، منعِ چشمِ من انصاف نیستدستِ گل چیدن ندارم، خارِ دیوارم تو را
ناشنیدن میشود مُهر دهانم بیسخنگر غباری هست بر خاطر ز گفتارم تو را
از رهایی هر زمان بودم اسیرِ عالَمیفارغم از هر دو عالم تا گرفتارم تو را
ای که میپرسی چه پیش آمد که پیدا نیستیخویشتن را کردهام گم تا طلبکارم تو را
از من ای آرامِ جان! احوالِ صائب را مپرسخاطرِ آسودهای داری، چه آزارم تو را؟