گنج

غزل شمارهٔ ۲۳

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه: رگردمترا۱۳ بیت
نیست چون بال و پری تا گِرد سر گردم تو رااز ته دل گِرد سر در هر نظر گردم تو را
می‌کند بی‌دست‌ و‌ پا نظارگی را جلوه‌اتچون به این بی‌دست و پایی همسفر گردم تو را؟
کاش چون پرگار، پای آهنین می‌داشتمتا به کامِ دل چو مرکز گِرد سر گردم تو را
در زمینِ خاکساری نقشِ پا گردیده‌امبر امید آن که شاید، پی سپر گردم تو را
چون تو هرگز زیرِ پای خود نمی‌بینی ز نازمن به امیدِ چه خاکِ رهگذر گردم تو را؟
آفتاب و مه تو را از دور می‌بوسد زمینمن کدامین ذره‌ام تا گِرد سر گردم تو را؟
چون ز بی‌قدری نیم شایستهٔ بزمِ حضورچشم دارم حلقهٔ بیرونِ در گردم تو را
دامن از گَردِ یتیمی می‌فشاند گوهرتچون غبارِ خاطر ای روشن گهر گردم تو را؟
یک کمر بسته است در مُلکِ سلیمان کوه قافمن چه مورم تا سزاوارِ کمر گردم تو را
هر که در هر جا شود گویا به ذکرِ خیرِ توگِردِ سر چون سبحه از صد رهگذر گردم تو را
سرمه‌واری از وجودِ خاکیِ من مانده استبختِ سبزی کو، که منظورِ نظر گردم تو را
گرچه خاکستر شدم، باز از خدا خواهم پریتا مگر بر گِرد سر، بارِ دگر گردم تو را
حلقهٔ سرگشتگی می‌افتد از پرگار خویشور نه صائب می‌توانم راهبر گردم تو را