گنج

غزل شمارهٔ ۲۳۹۱

از سر من مغز را سودا برون می آوردزور این می پنبه از مینا برون می آورد
خرده از سنگین دلان نتوان به همواری گرفتاین شرر را آهن از خارا برون می آورد
کوچه زنجیر بن بست است در ظاهر، ولیهر که رفت آنجا سر از صحرا برون می آورد
بر سبکباران بود موج خطر باد مرادکف گلیم خویش از دریا برون می آورد
از تماشا دیده هر کس که بر عبرت بوداز حباب پوچ گوهرها برون می آورد
سر برآرد همچو سوزن از گریبان مسیحرهروان را هر که خار از پا برون می آورد
از قضا نتوان به دست و پای کوشش شد خلاصماهیان را کی پر از دریا برون می آورد؟
خون ابر رحمت از لبهای خشک آید به جوشباده را پیمانه از مینا برون می آورد
نامه شوق مرا هر کس گذارد در بغلچون کبوتر بال و پر از پا برون می آورد
نیست صائب در زمین شور باران را اثراز کدورت کی مرا صهبا برون می آورد؟