غزل شمارهٔ ۲۳۹۰
می برون زان چهره شاداب گل می آورداز زمین پاک بیرون آب گل می آورد
چون کتان تاب وصالم نیست، ورنه بی طلببهر جیب و دامنم مهتاب گل می آورد
باده را موقوف فصل گل مکن کز خرمیهر قدر باید شراب ناب گل می آورد
می شود روشن چراغ خاکساران عاقبتبر مزار بیکسان مهتاب گل می آورد
از خجالت آب چون شبنم شود آن ساده دلکز چمن در حلقه احباب گل می آورد
نیست دربار من خونین جگر جز لخت دلدر کنار از کشتیم گرداب گل می آورد
هر که افتاده است صادق در محبت همچو صبحدر کنار از مهر عالمتاب گل می آورد
نیست ممکن گل نچیند عاشق از بیطاقتیرشته در آغوش پیچ و تاب گل می آورد
اشک و آه ماست بی حاصل، وگرنه از چمنباد بوی گل برون و آب گل می آورد
زاهدی را کان بهشتی روی باشد در نظردر زمستان صائب از محراب گل می آورد