گنج

غزل شمارهٔ ۲۳۶۳

گرچه ماه مصر را دامن زلیخا چاک کردگرد تهمت چاک پیراهن زرویش پاک کرد
شد ز آب تیغ گرد خط از آن عارض بلندچون توان آیینه را با دامن تر پاک کرد؟
دیده بد دور باد از روی آتشناک اوکز خس و خار تمنا سینه ام را پاک کرد
آه کز گردنکشی چون تیغ زهرآلود، سروطوق را بر قمری من حلقه فتراک کرد
عزم صادق رخنه در سد سکندر می کندصبح از آهی گریبان فلک را چاک کرد
کاش از غیبت دهان خویش را می کرد پاکآن که چندین پاک دندان خود از مسواک کرد
بحر رحمت را چرا باید غبارآلود ساخت؟تا توان زاشک ندامت دامن خود پاک کرد
گر بیاض گردن مینای می آید به دستدر دل شب می توان فیض سحر ادراک کرد
بر نتابد تنگ ظرفی لقمه بیش از دهنتشنه ما را دل پر خون گریبان چاک کرد
گر کند ساقی مسلسل دور جام باده راچند روزی می توان خون در دل افلاک کرد
نیست غیر از عقده دل حاصلی پیوند رادر بریدنها دلی از گریه خالی تاک کرد
می توان از ذکر حق تا کرد پر گوهر دهانحیف باشد از حدیث پوچ پرخاشاک کرد
آسیای سنگدل با دانه گندم نکردآنچه با خاکی نهادان گردش افلاک کرد
گرچه صائب می چکد آب حیات از خامه امدام بتوان از غبار خاطرم در خاک کرد