گنج

غزل شمارهٔ ۲۳۶۱

هر که در دنیای فانی زاد عقبی جمع کردقسمت امروز خورد و دل ز فردا جمع کرد
پایکوبان می شود ز آوازه طبل رحیلخویش را پیش از سفر چون راه پیما جمع کرد
مجمر از تسخیر بوی عود و عنبر عاجزستچون تواند آسمان بال و پر ما جمع کرد؟
غوطه زد در چشمه خورشید تا وا کرد چشمهر که چون شبنم درین گلزار خود را جمع کرد
با سر آزاده این بیهوده گردی تا به چند؟کوه زیر تیغ در دامان خود پا جمع کرد
حاصل جمعیت دنیا پریشان خاطری استروی جمعیت نبیند هر که دنیا جمع کرد
عقده ای چون آسمان در رشته کارش فتادبا تجر دهر که سوزن همچون عیسی جمع کرد
هر که در جمعیت اسباب عمرش صرف شدپرده های خواب بهر چشم بینا جمع کرد
دست در پیری به هم سودن ندارد حاصلیپیش ازین سیلاب می بایست خود را جمع کرد
خرج روی سخت آهن شد به اندک فرصتیخرده چندی که در دل سنگ خارا جمع کرد
شد سویدا حلقه بیرون در این خانه رابس که دل از سادگی تخم تمنا جمع کرد
عاقلان را بهر جمعیت پناهی لازم استورنه مجنون می تواند دل به صحرا جمع کرد
در گره کار تهیدستان نمی ماند مدامقسمت پیمانه گردد هر چه مینا جمع کرد
می شود یک لحظه خرج چشم گوهربار منآنچه از گوهر تمام عمر دریا جمع کرد
نیست از غفلت، خمار چشم لیلی ظالم استگرد خود مجنون ما گر آهوان را جمع کرد
من همان دیوانه ام کز دانه زنجیر منخرمنی هر کس درین دامان صحرا جمع کرد
از دلم هر پاره صائب پیش آتشپاره ای استچون توانم خاطر خود را زصدجا جمع کرد؟