غزل شمارهٔ ۲۳۵۱
آنچه روی سخت من با سیلی استاد کردکی تواند بیستون با پنجه فرهاد کرد؟
بنده مقبل به آزادی سزاوارست، لیکبنده شایسته را چون می توان آزاد کرد؟
ناخن دخل حسودان با سخن هرگز نکردآنچه در زلف تو با دل شانه شمشاد کرد
درد بر من ناگوار از پرسش احباب شدتلخ بر من عید را رسم مبارکباد کرد
تار و پود عالم امکان به هم پیوسته استعالمی را شاد کرد آن کس که یک دل شاد کرد
شست دستش را به آب زندگی معمار صنعخضر دیوار یتیمی را اگر آباد کرد
گرچه در آب و گل من عشق آبادی نهشتمی توان زین مشت گل بتخانه ها آباد کرد
این غزل را پیش ازین هر چند انشا کرده بودصائب از روح فغانی دیگر استمداد کرد