گنج

غزل شمارهٔ ۲۳۴۹

عشق را پنهان دل دیوانه نتوانست کردگنج را پوشیده این ویرانه نتوانست کرد
کیست دیگر در دل پروحشت من جا کند؟سیل پا قایم درین ویرانه نتوانست کرد
لنگر از طوفان نباشد مانع بحر محیطچوب گل تأثیر در دیوانه نتوانست کرد
همچو زلف ماتمی شایسته پیچیدن استدست کوتاهی که کار شانه نتوانست کرد
سوخت چشم شور مردم تخم امید مرادر زمین شور، جولان دانه نتوانست کرد
تا نشست از پای ساقی، نشأه از پیمانه رفتباده کار جلوه مستانه نتوانست کرد
چون تواند یافت صائب خویش را در خانقاه؟جمع خود را هر که در میخانه نتوانست کرد