غزل شمارهٔ ۲۳۲۶
آب شد دل تا به آن شیرین شمایل راه بردخواب در ره کی کند هر کس به منزل راه برد؟
دیدن منزل قرار از راه پیما می بردجسم زندان گشت بر جان تا به قاتل راه برد
با هزاران چشم، سرگردان بود چرخ و مرابا دو چشم بسته می باید به منزل راه برد
دارد آتش زیرپای خویش در مهد زمینتا سپند بیقرار من به محفل راه برد
چون جرس شد سینه صدچاک من زندان اوناله بیطاقت من تا به محمل راه برد
بیخودی آسوده کرد از بازگشت تن مرادر محیط بیکران نتوان به ساحل راه برد
نیستم نومید با غفلت زحسن عاقبتتا ره خوابیده را دیدم به منزل راه برد
در جهان آب و گل هر کس به دل برد التجادر محیط پر خطر صائب به ساحل راه برد