غزل شمارهٔ ۲۳۲۱
رغبت می را کند چندان که نوشیدن زیادمی شود شوق لب میگون زبوسیدن زیاد
می کند دل را پریشان شادی بی عاقبترخنه در دل غنچه را گردد زخندیدن زیاد
باد دستی کهربای خرمن جمعیت استحاصل دهقان شود از تخم پاشیدن زیاد
نیست بعد از مرگ هم رزق حریص آسودگیپیچ و تاب مار گردد وقت خوابیدن زیاد
می گشاید هر که چون ناخن گره از کار خلقمی شود بالیدنش پیوسته از چیدن زیاد
منع حرص می فزون سازد که نخل تاک رااز بریدن می شود هر سال بالیدن زیاد
کرد میزان در نظرها ماه کنعان را سبکقدر گوهر گرچه می گردد زسنجیدن زیاد
از نپرسیدن شود گر دیگران را درد بیشبی دماغان را شود زحمت زپرسیدن زیاد
نفس کجرو پا به راه راست از پیری نهشتاز عصا گردید ما را پای لغزیدن زیاد
عمر کوته گردد از پاس نفس صائب درازمی کند این رشته را بر خویش پیچیدن زیاد