غزل شمارهٔ ۲۳۱۵
حسن خواهد رفت و داغت بر جگر خواهد نهادخواهد آمد خط و قانون دگر خواهد نهاد
از پریشانی سر زلف تو پس خم می زندکاکلت این سرکشیها را زسر خواهد نهاد
ابرویت کاندر فنون دلربایی طاق بودگوشه ای خواهد شد و دستی به سر خواهد نهاد
چشم صیادت که آهو را نیاوردی به چشمدام از بی حاصلی در هر گذر خواهد نهاد
شوربختان لبت هر یک به کنجی می روندخنده ات یک چندان دندان بر جگر خواهد نهاد
نخل قدت کز روانی عمر پیشش لنگ بودهر قدم از ضعف دستی بر کمر خواهد نهاد
رنگ رخسارت که با گل چهره می شد در چمنداغ رنگ زرد بر رخسار زر خواهد نهاد
شعله خویت که آتش در دل یاقوت زدپشت دستی بر زمین پیش شرر خواهد نهاد
ساعد سیمین که بودش دلبری در آستینآستنی از بی کسی بر چشم تر خواهد نهاد
تیغ بندان کرشمه تیغ بر همه می نهنداشک خونین سر به دامان نظر خواهد نهاد