گنج

غزل شمارهٔ ۲۳۱۴

ترک جانان چون توان از تیغ بی زنهار داد؟پشت نتوان بهر زخم خار بر گلزار داد
چون مرا می سوختی آخر به داغ دور باشچون سپند اول نبایستی به محفل بار داد
بهر دنیا با خسیسان چرب نرمی مشکل استبوسه بهر گنج نتوان بر دهان مار داد
از دم گرم توکل می شود صاحب چراغهر که پشت خویش چون محراب بر دیوار داد
شکوه مغرور ما بر خامشی آورد زورهر قدر ما را سپهر سنگدل آزار داد
آن که می بخشد به خون مرده صائب زندگیمی تواند بخت ما را دیده بیدار داد