غزل شمارهٔ ۲۲۶۹
نیست یک گوهر سیراب به اندازه موجچون گریبان بشکافد گل خمیازه موج؟
عشق در هر نفسی دام دگر طرح کندبحر را کم نشود سلسله تازه موج
نگسلد سلسله ممکن و واجب از همبحر هرگز نشود ساده ز شیرازه موج
از حوادث دل غافل سبک از جای رودکف بی مغز بود محمل جمازه موج
گوهری را ز میان برد صدف کز هوسشدهن بحر نیاسود ز خمیازه موج
دل چه داند که چه شورست درین قلمز چشمنرسیده است به گوش صدف آوازه موج
آفرین بر قلم چشمه گشایت صائبتازه شد جانم ازین زمزمه تازه موج