گنج

غزل شمارهٔ ۲۲۶۸

نیست با دیده ظاهر دل روشن محتاجنبود خانه آیینه به روزن محتاج
کرده ام غنچه صفت باغ خود از خانه خویشنیستم با دل صد پاره به گلشن محتاج
غیر ازین شکوه ازان دست گهربارم نیستکه مرا کرد به دریوزه دامن محتاج
جلوه حسن ز کوته نظران مستغنی استنیست عیسی به نظربازی سوزن محتاج
نیست موقوف طلب، همت اگر سرشارستدامن ابر نباشد به فشردن محتاج
شاهد نقص جنون است به صحرا رفتنشعله سرکش ما نیست به دامن محتاج
در گلستان جهان غیر دل من صائبغنچه ای نیست که نبود به شکفتن محتاج