غزل شمارهٔ ۲۲۲۹
هم بلبل است خندان، هم باغبان شکفته استدیگر چه گل ندانم در گلستان شکفته است
یارب که می خرامد بیرون ز خانه کامروزهر جا گل زمینی است تا آسمان شکفته است
جان می دهد به عاشق روی عرق فشانشاز آب خضر گویا این گلستان شکفته است
از تنگنای غم دل بیرون نیاید آسانخون خورده غنچه عمری تا یک دهان شکفته است
خمیازه نشاط است روی گشاده گلورنه که از ته دل در این جهان شکفته است؟
از خنده برق را نیست مانع هجوم یاراندر عین گریه ما را دل همچنان شکفته است
از خصم خنده رویی برق جگر گدازستایمن مشو به رویت گر آسمان شکفته است
چون دل گرفته باشد ماتم سراست عالمورزان که دل شکفته است صائب جهان شکفته است