گنج

غزل شمارهٔ ۲۱۶۳

زان خرمن گل حاصل ما دامن چیده استزان سیب ذقن قسمت ما دست گزیده است
ما را ز شب وصل چه حاصل، که تو از نازتا باز کنی بند قبا، صبح دمیده است
چون خضر شود سبز به هر جا که نهد پایهر سوخته جانی که عقیق تو مکیده است
شد عمر و نشد سیر دل ما ز تپیدناین قطره خون از سر تیغ که چکیده است؟
ما در چه شماریم، که خورشید جهانتابگردن به تماشای تو از صبح کشیده است
در عهد سبکدستی آن غمزه خونریزشمشیر تو آسوده تر از راه بریده است
تیغ تو چو خون در رگ و در ریشه جان رفتفولاد سبکسیرتر از آب که دیده است؟
عمری است خبر از دل و دلدار ندارمبا شیشه پریزاد من از دست پریده است!
صائب چه کنی پای طلب آبله فرسود؟هر کس به مقامی که رسیده است، رسیده است