غزل شمارهٔ ۲۱۶۲
از مرگ به ما نیم نفس بیش نمانده استیک گام ز سیلاب به خس بیش نمانده است
نازک شده سر رشته پیوند تن و جانمرغی به لب بام قفس بیش نمانده است
چون برگ خزان دیده و چون شمع سحرگاهاز عمر مرا نیم نفس بیش نمانده است
در ناله دلها ز اجابت اثری نیستنالیدن پوچی ز جرس بیش نمانده است
نه کوهکنی هست درین عرصه نه پرویزآوازه ای از عشق و هوس بیش نمانده است
زان حسن گلوسوز که صد تنگ شکر بوداز غارت خط، بال مگس بیش نمانده است
وقت است چو خورشید درآیی به کنارمکز عمر مرا یک دو نفس بیش نمانده است
بر روی زمین صائب و بر چرخ مسیحادر انفس و آفاق دو کس بیش نمانده است