غزل شمارهٔ ۲۱۵۹
از شش جهتم همچو شرر سنگ گرفته استاین بار جنون سخت به من تنگ گرفته است
در پنجه شیرست رگ و ریشه جانمتا شانه سر زلف تو در چنگ گرفته است
زان چهره گلرنگ خط سبز دمیده است؟یا آینه بینش من زنگ گرفته است
ایام حیاتم شب قدرست سراسرتا دل ز من آن طره شبرنگ گرفته است
خون می خلدم در جگر از رشک چو نشترتیغ تو ز خون که دگر رنگ گرفته است؟
چون گوشه نگیرم ز عزیزان، که مکرراز آب گهر آینه ام زنگ گرفته است
تاب سخن سخت ز معشوق نداردصائب که مکرر ز هوا سنگ گرفته است