گنج

غزل شمارهٔ ۲۱۴۲

لعل تو ز روشن گهری جان جهان استتبخال بر آن لعل، سراپرده جان است
برق رخ گلگون ترا دل خس و خارستمهتاب بناگوش ترا صبر کتان است
بر صفحه رخسار تو آن خال معنبرموری است که دردست سلیمان زمان است
در چشم تر من ز خیال خط سبزتهر گوشه پریزاد دگر بال فشان است
افلاک ز نقش قدم اوست نگارینآن سرو که در مجلس ما دست فشان است
ابری است که در باغ بهشت است خرامانچشمی که به رخسار نکویان نگران است
از باده کهنه است نشاط و طرب مناین پیر کهنسال، مرا بخت جوان است
گردون که ز انجم همه تن دیده بیناستحیرت زده جلوه آن سرو روان است
صائب دلش از صحبت گلشن نخورد آبشبنم که به خورشید درخشان نگران است