غزل شمارهٔ ۲۱۴۱
محو رخ زیبای تو فارغ ز جهان استبیداری حیرت زدگان خواب گران است
پوشیدن چشم از دو جهان سود نبخشدمادام که دل در بر سالک نگران است
تا دست برآورده ام از خرقه تجریدبر پیکر من بند قبا بند گران است
پیداست چو ابر تنک جلوه خورشیددر پرده چشمی که خیال تو نهان است
چون سیل، طلبکار ترا سنگ ملامتدر قطع بیابان طلب، سنگ فسان است
در مشرب من خلوت اگر خلوت گورستبسیار به از صحبت ابنای زمان است
صائب مکن اندیشه جان در سفر عشقکاین مرحله را ریگ روان خرده جان است